ذبيح الله صفا

1189

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

نيست گر آسمان بىآرام * از چه بر وى شد آفتاب سوار « 1 » * تا عشق بصحرا نكشد رخت هوس را * خلوتگه معشوق نسازد دل كس را در وادى غم كس نشنيدست بجز مرگ * از قافلهء گم‌شدگان بانگ جرس را گر مرغ چمن ذوق اسيرى بشناسد * خوشتر ز گلستان شمرد كنج قفس را ما لب ز پى خواهش كامى نگشاييم * آلودهء تأثير نسازيم نفس را دايم هدف تير بلا باش الهى * تا رشك بر احوال تو باشد همه كس را * گرچه ما را آرزوى عافيت از ياد رفت * كى تواند از دل ما لذت بيداد رفت بس كه تيغش بر جراحت كار مرهم مىكند * لذت مرهم ز ياد خاطر ناشاد رفت صورت شيرين اگر در بيستون گريد رواست * زآن مصيبت‌ها كه روزى بر سر فرهاد رفت خانهء عمرى كه معمارش بود دست قضا * چون سرايى دان كه او را آب در بنياد رفت خوارى عاشق الهى آنچنان رونق گرفت * كآبروى شاهد عزت از آن بر باد رفت * اسير دام ترا تاب آرميدن نيست * كه رسم مرغ گرفتار جز تپيدن نيست چنان ز عشق تو خوارم كه گر نسيم شوم * بگلشن تو مرا رخصت وزيدن نيست حجاب عشق بنوعى ره تماشا بست * كه در رخ تو نگه را مجال ديدن نيست به خون روح قدس تيغ اگر بپالايى * شكفته شو كه سزاوار لب گزيدن نيست باضطراب دل خود چنان گرفتارم * كه فرصتم بتمناى آرميدن نيست به آن گياه حسد مىبرم كه در بستان * ز ضعف هيچگهش قوت دميدن نيست چه حالتست الهى كه خار هجران را * بپاى اهل هوس عادت خليدن نيست * سهىقدان كه ز جام كرشمه مدهوشند * به قيمت دو جهان نيم ناز نفروشند بجلوه‌گاه تو نظارگى شود پامال * ز بس هجوم نظرها كه دوش بر دوشند

--> ( 1 ) - مراد از « آفتاب » ممدوح شاعر است .